نگاهم آبی ست
نمی بینم زشتی های جهان را
با کلمات بازی می کنم
فقط جملات زیبا می سازم
سبزه ها را سبزتر
آسمان را نیلی تر
و رویاهایم را سبزتر می بینم
من چه از زندگی بیشتر از
ماهی های حوض می دانم
که بی پروا به هر طرف شنا می کنند
وندارند هراس از فردا.....
من شاید قانون زندگی را از بر نباشم
ولی.....
گوشه قلبم وعده گاهیست با آشنائی
که فرمانروائی می کند قلمرو دوست را
و چه خوب و مهربان است
هر صبح از او می پرسم
سهم من چیست از این همه خوب
این همه سبز.........
و او لبخند زیبائی نثارم میکند
خدایم دوستت دارم
تا سبز سبزه هایت
تا نیلی آسمانهایت
و تو خودت به رویاهایم سبزی می بخشی
چراغی در افق
به پیش روی من ، تا چشم یاری می کند دریاست .
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست .
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا، دلم تنهاست،
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !
خروش موج با من می کند نجوا :
که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت ،
که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت ...
...
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست !
فریدون مشیری
خوشا ...
خوشا بهارانی که از یاد تو لبریز باشد !
هر لحظه اش ، دقیقه و ثانیه اش ...
خوشا بهارانی که تو را در خود بجوید
هر کجای این بهار خزان زده ، از دوریت هستم تو را می جویم !
می خواهم که بیایی و تمام لحظاتم را سبز کنی
ای مهربان ترین بیا !
بیا و فریاد کن بودنت را در این خشکسالی ...
تو جوانه ی سبزی را می مانی که آباد می کند بیشه ی انتظار را
امام مهربانی ها بیا و بودنت را هدیه کن که بی تابیم !
بیا که این دقایق بی تویی از حضورشان شرمسارند ...
خداحافظ ...
خسته تر از اونم که حالم رو برات توصیف کنم
فقط اینو بگم که خسته ام ... خیلی خسته !
از همه چیز و همه کس
خیلی وقته که احساس پوچی می کنم
حس پرواز دارم
به دوردست ها نگاه می کنم
و با خودم می گم :
برای رسیدن به تو فقط دو تا بال کم دارم !!
آره ... تا خدا راهی نمونده ...
زمستون هم داره می ره
فکر کنم این آخریش بود !
آخه خیلی بوی غربت می داد
ولی بازم امیدم به اینه که
تو پیام شادی و رو شونه ها ی بهار بذاری و بهم هدیه بدی !
شاید به همین امیده که
می خوام اومدنش رو جشن بگیرم
... آهای بهار !!!
زودتر بیا
بیا که همه منتظرن ...
ظهر بود.
ابتداي خدا بود.
ريگ زار عفيف
گوش مي كرد،
حرف هاي اساطيري آب را مي شنيد.
آب مثل نگاهي به ابعاد ادراك.
لكلك
مثل يك اتفاق سفيد
بر لب بركه بود.
حجم مرغوب خود را
در تماشاي تجريد مي شست.
چشم
وارد فرصت آب مي شد.
طعم پاك اشارات
روي ذوق نمك زار از ياد مي رفت.
باغ سبز تقرب
تا كجاي كوير
صورت ناب يك خواب شيرين؟
اي شبيه
مكث زيبا
در حريم علف هاي قربت !
در چه سمت تماشا
هيچ خوشرنگ
سايه خواهد زد؟
كي انسان
مثل آواز ايثار
در كلام فضا كشف خواهد شد؟
اي شروع لطيف!
جاي الفاظ مجذوب ، خالي !
آغازی که در ظاهر پایانی تلخ داشت
همیشه یه طرف ظلم یه طرف عدل
ولی مهم اینه که تو کدوم طرفی باشی
وهمیشه تعداد ظالم از عادل بیشتربوده
نمی دونم...شاید این رسم روزگاره...
ولی روزی.......
مردی که معنای اسمش را درک کرده بود
جنگید................
سپاه ظلم در مقابل سپاه عدل
و چه زیباست......................
به رخ کشیدن قدرت خورشید به خاموشی مطلق
و زمانیکه باورش کردی عاشقش میشی
وپیروز میشه کسی که................
پرچم عدل را در سرزمین کفر به اهتزاز در می اورد
چند روزه بارون میاد ...
چه قدر دلم بارون می خواست
تازیر بارون قدم زنون
بخونم ...
باز باران ...
با ترانه باگوهرهای فراون می زند بر بام خانه
لعنت به این خونه های بتونی !!!
چرا نمی ذارن صدای دلشو بشنوم ؟!
چه طور می شه لطافت پوست بارون رو حس کرد
وقتی زندونی هستی بین گچ و دیوار سنگی ؟
می زنم بیرون ...
جایی که نرمی سر انگشتان بارون رو روی تنم حس کنم
..........

بارون از آسمون میاد ...
آسمون خیلی مقدسه !
شاید چون خدا رو حس کرده !!!
اجازه می دم بارون تا عمق وجودم نفوذ کنه
تا بتونم روح آسمون رو باور کنم
تا شاید ...
اوج بگیرم و پرواز کنم !
