چقدر ازتو نوشتن لذت بخش ولی سخته
چقدر به توفکر کردن شیرین ولی ترسناکه
ترس از بزرگی تو و کوچکی خودم
ترس ازپاک بودن تو و گناهکار بودنم
ترس از خدا بودنت و بنده بودنم
آره می ترسم باید بترسم ولی یه ترس شیرین
بذار بهتر معنی کنم یه حسه بندگیه خالصانه
که لبخند می ندازه رو لبام که قوت می ده به قلبم
...................................................................................................................................................................
داشتم اینو می گفتم که همیشه خواستم و می خوام که
فقط از تو بگم و از تو بنویسم ولی چه کنم با این
واژه های حقیر با این کلمات محدود
که همیشه در وصف تو جا می مونن
آخه چطور میشه بزرگی تو رو با کلمات نشون داد؟
به هر حال............
ببخش اگه خط خطی هام به دلت نشست
ببخش به خاطر خدا بودنت به خاطربنده بودنم .
دلم تنگ شده
دلم تنگ شده برای دوستی های بی ریا
دلم تنگ شده برای لحظه های تکراری
برای چشمانی که بی دغدغه دوست داشتن را برایم هجی کند
دلم تنگ شده برای خوب زندگی کردن برای خوب زیستن
و دلم تنگ میشه برای ثانیه های ازدست رفته
برای تمام لحظه های خوش برای تمام خنده ها و گریه های با هم
دلم برای با هم بودن تنگ میشه
پنجره را که باز کردم
لطافت سر انگشتان بارون را حس کردم
بوی خاک خیس همه جا رو پر کرده بود
باریدنش روی برگ های خشک شده صدای قشنگی داشت
اومدم بیرون...ایندفعه با تموم وجودم حسش کردم
چه احساس قشنگی بود...!!!!
................................................................
هر وقت بارون می یاد با خودم می گم....
ایندفعه هم خدا گذشت...!!!!!
آره از تموم بدی هامون گذشت
و باز در رحمتش رو به رومون باز کرد...
دوباره گذشت از اینکه مابنده های خوبی نبودیم
دوباره نشون داد که چقدر دوسمون داره و براش عزیزیم
ولی من ایندفه که بارون اومد می خوام...
بهش بگم برام خیلی عزیزه بهش بگم که منم خیلی دوسش دارم
بهش بگم دوست داشتنم رو نمی تونم توی حروف محدود کنم
و با یه کلمه احساسم رو بیان کنم دوست دارم بهش بگم ...
که کلمه خیلی کوچیکه برای نشون دادن بزرگیه احساس من...............!
چند صباحی ست احساساتم کنار طاقچه خاک می خورد
پرنده ایست در قفس ، پرنده ایی در آرزوی پرواز ...
پیش تر طعم پرواز را چشیده
پس اسارت برایش سخت است
بیرون از قفس هوایی نیست برای پرواز ... برای بودن
.....................................................
قبل ترها قول داده بودیم چشمهامان را بشوییم
قرار بود جور دیگر نگاه کنیم !!!
این همه سال گذشته و هنوز هم ....
کسی آن زاغک کنار مزرعه را جدی نمی گیرد
هنوز هم برای اینکه ثابت کنم آسمان مال من است
نیاز به سند و مدرک دارم !!!
الوداع ای ماه خوبان الوداع ...
چه قشنگ تاریکی های شب و با سپیدیه صبح پیوند زدیم
دو قدم مونده به صبح عهد بستیم برای رضایتش
چه سحرهایی که طلب بخشش کردیم
ولی..... ماه من دیگه بوی موندن نمیده
داره تلنگر می زنه........ روزهای آخره...!
دیگه هر گلی زدی به سر خودت زدی...!
سبز بود پر نور بود یه حسه بندگیه خالصانه
مقابل اونی که خیلی دوسش داری.... برات عزیزه......
ولی چیزای خوب و قشنگ هم تموم میشن
مهم همون حس قشنگیه که می دونم حالا حالاها باهات هست

تولد.......
چند وقته با واژه ها بازی می کنم
دنبال کلمه ایی سخنی کلامی...
چیزی که بتونه حس درونی م رو بگه
توی سرزمین دلم غریبه بودم !
ولی تو تصویر زیبایی از اون بهم نشون دادی
تو برام آینه ایی شدی که بتونم خودم رو بهتر ببینم
وقتی احساساتم به شکل حروف روی تو نقش می بنده
از بودنت... از اینکه هستی با شادمانی لبخند می زنم...
یکمین میلادت مبارک
خواب دیدم یک شب
کسی از دور صدایم می کرد
روی یک اسب سفید
کوهی از نور صدایم می کرد
دست او مثل بهار
قفس چلچه ها را وا کرد
حرف زد با گل سرخ
آتشی در دل او بر پا کرد
آسمان را بوسید
ابرها پشت سرش باریدند
بوی نرگس می داد
زیر پایش همه گل پا شیدند

